X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

عمو عقاب!

سه‌شنبه 23 فروردین 1390 ساعت 02:55 ب.ظ

ماه اسفند که حقوقا رو میخواستن بدن جونمونو به لبمون رسوندن . دقیقن 29 اسفند بود که گفتن 4 فروردین می تونید برداشت کنید. تازه عیدی و سنواتم 8 فروردین قابل برداشت بود. من که کل عید تو خونه بودم خبر نداشتم چقدر به حسابم ریختن بعد تعطیلات رفتم از عابر بانک موجودی بگیرم که متوجه شدم 100 هزار تومن کم ریختن!! دیروز رفتم از حسابدار مون سوال کنم جریان چیه ، بهش گفتم فکر میکنم اشتباه شده..من خیلی آروم و شمرده با دلیل و مدرک حرفمو زدم اما اون دائم صداشو بلندتر میکردو می خواست به من بقبولونه که اشتباه نکرده و حق با اونه.خلاصه بحث بالا گرفت هر چی میگذشت  با من تند تر برخورد میکرد کار به جایی رسید که دیدم اگه بیشتر از این باهاش  کل کل کنم کار به جاهای باریک میکشه منم که اهل دهن به دهن شدن با دشمنمم نیستم چه برسه به این سیب زمینی ! بهش گفتم آقای فلانی من دیگه با شما صحبتی ندارم این پول انقدر برا من ارزش نداره که به خاطرش شخصیت و شعورم زیر سوال بره شمام که زیر بار نمیرید بنابر این من با جناب مدیرعامل صحبت میکنم تا این مشکل حل بشه.
یهو انگار فحش اقوام نزدیک! به یارو دادم..مث برق از جاش بلند شد و گفت برو هر غلطی دلت میخواد بکن..
همه ی بدنم گر گرفته بود میخواستم بزنم لهش کنم..یا حداقل منم چارتا لیچار بارش کنم..یا منم زل بزنم تو چشماشو مثل خودش داد و بیداد کنم..اما نمی تونستم..یه صدایی دائم این جمله ها رو تو سرم تکرار می کرد که: تو یه خانمی.. اینجا محل کارته..تو داری اینجا زندگی میکنی نصف بیشتر روزو تو  این شرکتی..اگه قرار باشه تو ام مثل اون برخورد کنی فرق تو و اون چیه؟! با این جمله های مسخره خودمو آروم میکردم..
تصمیم گرفتم برم اطاق مدیر.
مدیر شرکت ما یه آدم با پرستیژ خیلی باهوش و ریز بینه خصوصیات خوب زیاد داره اما بزرگترین ضعفش اینه که خیلی بد اخلاق و بد دهنه مخصوصن وختی اشتباهی از کسی ببینه. همه کارگرا و کارمندا همیشه  به  خوبی ازش یاد میکنن چه تو شرکت باشه چه نباشه...همه میگن آدم با وجدانیه و با همه بداخلاقیهاش بهش خیلی احترام میذارن.
خلاصه..رفتم به طرف اطاق مدیر. داشتم خفه می شدم..بغض مث یه بادکنک تو گلوم بزرگ و بزرگ تر میشد..یخ کرده بودم.. رفتم تو اطاقش و همه جریانو مو به مو تعریف کردم.وختی حرفام تموم شد گفت:پیگیری میکنم.
آقای مدیر خیلی شاکی شد رفت حسابداری اولش ساکت بودن کم کم صداشون بالا رفت..بقیه همکارا رفتن تو  حسابداری..چشمتون روز بد نبینه یه دعوایی شد که نگو! فحش و دری وری بود که به هم تقدیم می کردن!
یهو آقای مدیر منو صدا کرد، انقدر قلبم تند می زد که صداشو تو سرم میشنیدم گفتم الان با منم دعوا میکنه..پاهام روبه عقب کشیده میشد انگار یه وزنه ی یک تنی به مچ پاهام بسته بودن عرق سرد رو صورتم نشسته بود..رفتم جلو و گفتم بفرمایید با من امری داشتید؟.. آقای مدیر با تمام وجود صدا شو انداخت تو گلوش و گفت: تو این شرکت کی از ایشون بدی دیده؟ کی بی احترامی دیده ؟ کی کم کاری یا سهل انگاری دیده ؟ کی از ایشون خطا دیده ؟ همه میگفتن نه نه خدایی ما از خانم فلانی هیچ بدی ندیدیم و... بگذریم!! (سانسور!)تعریف از خود میشه!..خدا شاهده اگه از این به بعد ببینم یک بار فقط یک بار یه نفر به این خانم توهین یا بی احترامی کنه مادرشو به عذاش میشونم؟ روشنهههههه؟؟؟؟....
بعد گفت خانم فلانی اشتباه از ایشون بوده من به شخصه عذر میخوام..فردا صب برید از حسابتون پولو بردارید..یه نفس راحت کشیدمو اومدم بیرون.

سبک بودم..آروم بودم..شارژ بودم..دلم میخواست بلند بلند بخندم..پر از اعتماد به نفس بودم..


مثل همیشه با همه همکارا خداحافظی کردم و از شرکت بیرون اومدم.نصف بیشتر راه و فقط دویدم اشک مث سیل از چشمام می ریخت..هم ناراحت بودم از اینکه چرا تا بحال هیشکی اینجوری پشتیبانم نبوده و برا دفاع از حق و حقوقم اینجوری نعره نکشیده!! هم خوشحال بودم از اینکه یه نفر وجدان داره و پشتیبان کارمندشه...نمیتونم بیشتر از این،حال و هوای اون لحظه رو براتون توصیف کنم..


فقط میتونم بگم عمو آقای مدیر عامل، خییییلی مردی.


پی تغییر نوشت: قبلن که توی یه پست بهتون گفته بودم آدما تو ذهن من شبیه یه میوه یا سبزیند..آقای مدیر قبلن تو ذهنم شبیه آناناس بود از دیروز شبیه عقاب شده!


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo