X
تبلیغات
نماشا
رایتل

توفیق اجباری ِ حال خوب کن!

دوشنبه 15 شهریور 1389 ساعت 10:51 ق.ظ



چند روز پیش یکی از اقوام حال به هم زن ! ما رو به خونه شون دعوت کرد! منم که وسط هفته نمی تونم جایی برم..به اسرار مامانم مرخصی  گرفتم.طبق مهمول مهمونی به دلایل نا معلومی بهم خورد تا یه توفیق اجباری نصیب ما بشه و از قضا این مرخصی  کاممونو شیرین کنه!

القصه... اول صب حاضر شدم رفتم  پارک یه کم دویدم..بعد رفتم کافی نت طبق مهمول این مسیر رو طی کردم: گوگل ..کرگدن..هیشکی..! کامنتا رو جواب دادم به وبلاگ بقیه دوستان سر زدمو..راه افتادم به طرف مرکز خرید..

یکی از لذت بخش ترین کارایی که دوست دارم انجام بدم، تماشای ویترینای شیک و رنگارنگ و دیدن جنسای جدید و قیمت کردن اونا ست حتی اگه آخر ماه باشه و کفگیر به ته دیگ خورده باشه!

بالاخره با زیرو رو کردن شیپیشهایی که در حال بندری رقصیدن کف جیبم بودن یه نیمچه خریدی کردمو... رفتم به طرف خونه..یه هو به سرم زد برم پارک آبی نزدیک خونمون که تازه افتتاح شده. سریع وسایلمو جمع کردمو راه افتادم..

آقا نمیدونی چه قدر هیجان انگیز بود این پارک ِ داخل پرانتز (سرپوشیده ء ) آبی.. . یه دنیا شادی و هیجان و جیغ و سوت و هورا و رقص و خنده و شوخی..

سر سره آبی با پیچ های  تندش..تونل آبی ..موج سواری..شنا با تیوپای بزرگ..استخر..سونا.. خیلی هیجان انگیز بود.

کاری نداشتم که  چن سالمه دیگران چن سالشونه و منو میشناسن یا نه با همه بازی و شوخی می کردم ...با بچه ها تو قسمت کم عمق آب می رفتمو همگی تو یه ردیف میشستیم پاهامونو با قدرت وسرعت تو آب می کوبیدیم!! با خیلیا دوست شدم .. این خیلی قشنگ بود حتی اگه عمر دوستیمون تا پایان سانس بود!

خلاصه بعد از سه ساعت شنا و بازی  خسته اومدم خونه...  اومدم تو حیاط که حوله مو رو طناب هن کنم ، چه باد خنکی می وزید..بوی پاییز میداد لامصصب ...اممممم  چه کیفی میده وختی موهای نمدارو رها می کنی تا باد بیاد انگشتاشو ببره لابلای موهات.. تا آسمون با دامن پرستارش آغوششو باز کنه برات  وتو قرق بشی تو بقلش..خودتو لوس کنی برا مهتاب..تا ماه بیاد و چشماتو ببنده و بوسه بزنه به لبهات...آخخخخ خیلی خوش گذشت خیلی کاش این روز بازم تکراربشه..کاش..  

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo