X
تبلیغات
رایتل

دخملم سودی

شنبه 12 آذر 1390 ساعت 04:49 ب.ظ

وختی پدر و مادرم  مزدوج شدن منو بعد از کلی نذر ونیاز و اینا تو اون روز میمون! به ززززور از خدا گرفتن اونم بعد از 12 سااال ینی من 12 سال گفتم نمیخوام به دنیا بیام اما اینا لج کردن منو کشوندن تو این دنیای خراب شده ...نتیجه اشم این شد که می بینید...کلن گند زدن...بی خیال دل و دماغ غر زدن ندارم.

همیشه میگم کاش میشد آدم از اول خلقت انقدر اختیار داشت که همه چیو خودش انتخاب کنه مثلن بچه شو..پدر مادرش و ...

بچه که بودم خیلی عروسک و اسباب بازی داشتم از بس که از همون اول تنها بودم ..نمیدونم این عروسکای بینوای من چه هیزم تری به پدر خانومم! فروخته بودن که تا رفتم کلاس دوم ابتدائی یه روز همه ی این عروسکامو به جز دو سه تاشو ریخت تو یه گونی و نمیدونم کجا برد..اون روز من احساس مادری رو داشتم که بچچه هاشو ازش گرفتن..می فهمی چی میگم؟

هنوزم پدر خانوم و مادر خان ! جوابی برای این حرکت ندارن..انگاری من باید از اون به بعد می فهمیدم که به هیچی و هیچ کس نباید دل بست..

اون سالا گذشتن اما خاطره های لامصبشون از ذهن من که پاک نمیشه که نمیشه. الان 20 سال گذشته هنوز هر چن وخت یه بار تا یه عروسک بامزه می بینم برا خودم میخرم و کلی باهاش زندگی می کنم..

پارسال رفته بودم یه پاساژ که کلی اسباب بازی و عروسک داشت..از بین اون همه چشمم خورد به " سودی " نمیدونم اون منو انتخاب کرد یا من اونو ولی لبخند نازش خیلی به دلم نشست..خیلی سریع به فرزندی قبولش کردم! و اون شد عضوی از خونواده ی تک نفری من ! از اون روز همه جا و تو هر مسافرت همراهم بوده...خیلی نازه باهاش یه دنیایی دارم که واقعن قشنگ و جالبه...من و اون یه زبون خاص داریم که هیشکی نمی فهمه چی میگیم






del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo