X
تبلیغات
رایتل

این حس آزادی، اینجا نمی ارزه زندون بی‌ دیوار ، سلول بی‌ مرزه

پنج‌شنبه 26 اسفند 1389 ساعت 11:26 ق.ظ


پنج روز مونده تا بهار...بیست روز تعطیلم و این یعنی فاجعه..! گندشون بزنن،با این همه تعطیلی چه غلطی بکنم؟!

بیست شبانه روز باید بچپم تو این خونه ی لعنتی باید این همه روز خفه خون بگیرم.. نمی خوام برام تز بدی که بشین کتاب بخون، بشین فیلم ببین.. برو پارک ورزش، برو سینما ، برو قبرستون! هیچ کاریش نمیشه کرد.. یعنی مجبورم به خاطر آرامش و اعصاب خودمم شده بگن بمیر بمیرم..تحمل کردن فامیلایی که فقط سالی یه بار حالتو میپرسن تحمل جمله های کیلیشه ای مسخره ! تحمل نگاهای سنگین و سوالای بیجا! ، تحمل حرفای صد تا یه غاز و پوچ ! نه نت دارم که با وب گردی خودمو سرگرم کنم نه تفریح، نه آسایش، حالم بهم میخوره از این عید..

به کی بگم بابا این خونه برام قفسه، این اطاق تاریک بی پنجره یه سلول انفرادی برام!

برا اولین بار دلم برای عمو آقای مدیر عامل بد اخلاق..برای همکارام برای صدای زنگ تلفنا..برای فکس و پرینتر و کامپیوتر و میز کار نازم تنگ میشه! دلم برای اون آشپزخونه ی کوچولوی تنگ و تاریکِ پُر خاطره تنگ میشه!

دلم برای.. برای..اون رو برو..همون روبرو..!! تنگ میشه..

 کاش یه مسافرت جور بشه یعنی میشه؟!یعنی میشه؟!

پی پیشنهاد نوشت:عنوان این پست از ترانه ی سلول بی مرز داریوش انتخاب شده.من از داریوش خوشم نمیاد اما بعضی از ترانه های این آلبومش خیلی به دلم نشست پیشنهاد میکنم گوش کنید.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo