X
تبلیغات
رایتل

اینجا ایستگاه آخر نیست رفیق..

سه‌شنبه 17 اسفند 1389 ساعت 03:58 ب.ظ


می خواستم بنویسم از محسن محمدپور..

از لک لکی که الان معلوم نیست این روزا رو بلندای کدوم وبلاگ نشسته!..که انقد سایه اش سنگین شده!

از پری و تقی و محسن و نقی..که الان تو این زمستون لعنتی و هوای ابری ِدلگیر، دستاشونو قفل کردن به میله های یخ زده ی پنجره اتاق و زل زدن به کلاغ سیاهی که رو درخت کاج نشته و یک سره قار قار میکنه و جیک نمی زنن !

می خواستم بگم از رج به رج تار وپودِ دل نوشته های رفیقی که معلوم نیست چرا دلش قرار نداره.. معلوم نیس چی ته دلشو شخم زده که هم خودش اینجوری بهم ریخته و هم مارو محروم کرده از زلال نوشتهاش؟!

می خواستم این عکسو بفرستم برا وبلاگ عکسداستان و بگم رفیق ، چنتا داستان از عمق این نگاه میشه بیرون کشید؟! رد این نگاه و که دنبال میکنم همیشه یه چیزی چنگ میندازه تو دلم... 

می خواستم بگم من اگه دیگه ننویسم به هیچ جای دنیا بر نمی خوره اما تو که ننویسی بلاگستان بی نصیب میشه از یه دنیا حرف نگفته و نوشته های بکر.

می خواستم بگم به خدا اینجا ایستگاه آخر نیست رفیق..

می خواستم بگم..

چی بگم ؟! هرچی بگم زر مفته!

 یک هفته است زل میزنم به این عکس اما انگشتام موقع نوشتن لال میشن!..

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo