X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

عروسک قشنگ من قرمز پوشیده..

شنبه 7 اسفند 1389 ساعت 03:54 ب.ظ



نمیدونم سه سالم بود یا چار سال همین حدودا بود..یه روز دم دمای ظهر حوصلم سر رفته بود رفتم تو اطاقم یه سری از اسباب بازی هامو برداشتم بردم تو حیاط که خاله بازی کنم..خب خاله بازی هزار تا دنگ و فنگ داشت همین طور الکی نمی شد که..! یکی باید مامان می شد یکی بابا یکی خاله یکی بچه..خوراکی و وسایل آشپز خونه لازم داشتیم..خلاصه بازی مفصلی بود..!

خب من همه چی رو حاضر کردم ، فقط خاله و بابا کم داشتم! رفتم در خونه ی دوستم سمیرا می خواستم زنگ بزنم قدم نمی رسید برا همین همیشه یه چوب بلند داشتم که باهاش زنگ میزدم!

زنگ زدم فردس خانم مامان سمیرا گفت بله؟ گفتم خاله به سمیرا بگین بیاد دم در..سمیرا اومد گفتم:سمیر میای خاله بازی؟ گفت آره بذار از مامانم اجازه بگیرم گفتم سمیر عروسکتم بیاریا گفت: باشه تو ام حنا رو بیار..(حنا عروسک خوشگلی بود.چشماش سبز بود مژه های بلند داشت که باز و بسته میشد.یه پیرهن مخملی قرمزم تنش بود که مامانم براش دوخته بود.حنا رو خاله ام از اینگیلیس! برام آورده بود) گفتم:عروسکمو آوردم ، تا سمیرا اومد حرف بزنه داداشش حسین اومد جلو در و گفت: منم بابا می شم! گفتم نه تو خیلی بزرگی بابا که انقدری نمی شه! گفت: نه منم میام!!  ( فک کنم حسین اون وختا 13-14 سالش بود) بالاخره با اسرار ما رو راضی کرد بیاد تو بازی..همون اولای بازی بود که نمی دونم سر چی چی با هم دعوامون شد.

حسین عروسک منو ور داشت و در رفت! منم گریه کنون دمبالش می دویدم...سمیرا هم داد میزد حسییین ِ بی شششوووور حنا رو پس بده..حسیییین به خخدا با هات قهر می کنم..حسییین به بابا میگم چیکار کردی!! وایسااااا......منم زار می زدمااا!


حسین رفت تو خونه درم بست، بعداز چند دقیقه حنا رو پرت کرد تو کوچه...چشمتون روز بد نبینه عروسک خوشگلم داغون شده بود. تمام صورتشو ماژیکی کرده بود..دستاشم کنده بود..

منو سمیرا شُکه شده بودیم..یادم نمیاد بعدش چی شد اما مامانم میگه اون شب تا صب تو تب می سوختم..

من هیچ وخت نفهمیدم چرا اون پسر خرس گنده این بلا رو سر عروسکم آورد یادمم نمیاد که سمیرا حنا رو چیکار کرد..حتا نمیدونم چرا دیگه هیچ وخت حسین رو ندیدم.

بعد از اون جریان یه عالمه عروسک برام خریدن اما هیچ کدوم برا من حنا نمی شه..

دیشب باز خواب حنا رو دیدم.من و سمیرا نشسته بودیم بالا سرش داشتیم گریه میکردیم و شعر عروسک قشنگ منو براش میخوندیم..حسینم داشت هر هررررر می خندید لعنتی!

من آدم کینه ای نیستم اما این حرکت حسین بی شعور هیچ وخت از ذهنم پاک نمی شه! کابوس داغون شدن حنا هم ول کن من نیست که نیست..

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo