X
تبلیغات
نماشا
رایتل

امروز دانه های برف به تو تقدیم شد..

یکشنبه 19 دی 1389 ساعت 03:21 ب.ظ


بارون نوشت:

کللن بارونو از برف بیشتر دوس دارم، مخصوصن وختی همه چی آروم باشه! به قولِ یه عزیزسفرکرده! "باید این وختا بزنی به کوچه و کوچه باغ و لبریز بشی از حسای بکر! " و گیج و مست بشی از بوی خیس کاج و صنوبر و سرو..


و اما برف نوشت:

وختی برف رو زمین سفره شو پهن میکنه همه دلشون میخواد روش راه برن تا رد پاشون بمونه..بعد هی برگردن به رد پاشون نگاه کنن ! یا دوس دارن رو زمین با انگشت یه چیزی بنویسن یا برن تو برف بازی کنن و آدم برفی بسازن..

از اینا که بگذریم، به نظر من یه غمی تو این برف لامصب هست! نمی دونم چه غمی ولی هست دیگه! انگاری آسمون کارش دیگه از گریه گذشته.. انگار دل پرش لبریز شده..انگار دلش تیکه تیکه شده و می ریزه رو سرِما! انقد می باره و می باره..تا خالی بشه..تا آروم بشه..

راستی آسمون وختی اینجوری دلش می گیره سرشو رو شونه ی کی میذاره؟!


تقریبن از تیر ماه بود که یه انتظار به همه ی انتظارکشیدنام  اضافه شد! شاید اگه یه چیو براتون تعریف کنم  مسخره ام کنید! اما خب میگم شایدم نکنید..هربار که تقویمو ورق زدم ، شرو کردم به شمردن ماه و روزایی که به زمستونو باریدن برف نزدیک میشه..

دلیلشم وعده ی یه مرد بود که گفته بود وختی بابا زمستون با کوله بار برفیش اومد باز شرو کنه به نوشتن! مطمئنم یه دنیا راز ورمزو حرف نزده تو دل این بشر هست..برا همین چشم به راه ِ نوشتنشم.

خیلی دلم میخواد راجبه این مرد بزرگ این چشمه ی زلالِ معرفت..کسی که همیشه مرام  رفاقتو به معنای واقعی حجی کرده ، یه مردی که یه دل گنده داره اندازه آسمون..بنویسم، اما واقعن نمیدونم چطور باید بگم که حق مطلب ادا بشه.

شاید خودش باورش نشه اما همیشه آرزو داشتم یه روز بشینم باهاش درد دل کنم..باهاش از هر دری حرف بزنم..اما خب نشده..شایدم شرایطش جور نبوده.دلم میخواست باهاش بحث کنم، راجبه..رفیق..رفاقت..معرفت..سفر..رفتن و..!! بگذریم..بگذریم!

 

امروز صب که از خونه بیرون اومدم دیدم داره گوله گوله برف میاد باور کنید بال در آوردم..دلم می خواست بیام در خونتونو بگم


آقای سید عباس اینم از برف ، عزیز الوعده وفا



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo