X
تبلیغات
نماشا
رایتل

روزنه ای برای نفس کشیدن...

جمعه 19 شهریور 1389 ساعت 03:18 ب.ظ

مرده شورشونو ببرن ..حالم از این تعطیلیا بهم می خوره..حالم از سکوت ممتد بهم می خوره..حالم از این اطاق لعنتی بهم میخوره ..چاره ای ندارم..مجبورم دیوارای این اطاقو تحمل کنم...چرا یک ساعته زل زدم به کیبورد و چیزی نمی تونم تایپ کنم؟!

چرا ما پنج تا آدم هیچ وخت نمی تونیم کنار هم بشینیم مث همه خانواده ها گل بگیم گل بشنویم! 

اصلن اینا هیچی .. چرا حرفای تکراریه اینا تموم نمیشه.. بابا من میخوام همه چیو فراموش کنم ... چرا تکرار میکنید..مگه رو پیشونی من چی نوشته که با دیدن من حرفای تکراری و مزخرف تون شروع میشه؟! نمی خوام بشنوم...نمی خوام یاد آوری کنید ..چرا درک نمیکنید..؟!


انگار دیوارای اطاق  دست دارن  و دارن خفم میکنن..مث قبر می مونه اینجا...چرا اطاقم پنجره روبه حیاط نداره که بشه آسمونو دید؟!بشه نفس کشید..

میخوام برم تو حیاط نفس بکشم..داداشم میگه برو تو خونه ! هادی پسر همسایه روبرویی رو پشت بومه! خب به درک به جهنم..به من چه؟! به اون چه؟! به تو چه؟!

برمیگردم تو اطاق... لباس میپوشم برم بیرون مامانم میگه سر ظهر کجا میری ؟ لازم نکرده بری بیرون منو تو دلشوره بندازی...!!

میرم کانال تلویزیونو عوض کنم بابام میگه حالا ما یه روز تو خونه ایما بذار ببینم اخبار  چی میگه؟!

گندتون بزنن...خستم کردین همه تون...!

دوباره برمیگردم تو این اطاق..چرا اینجا میام غمای عالم میاد سراغم ؟ افسرده میشم...می خوام گریه کنم...دلم میخواد بلند بلند گریه کنم..چرا نمی تونم؟! مجبورم بالشو بذارم تو دهنم انقدر توی بالش جیغ میکشم که نفسم بند میاد و بی حال می افتم رو تخت...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo