X
تبلیغات
نماشا
رایتل

تو می تونی... تو می تونستی...

دوشنبه 15 شهریور 1389 ساعت 10:52 ق.ظ


چند بار زنگو میزنم..کسی خونه نیست...جاااااان کسی خونه نیست.. ! کلیدو از ته مَهای کیفم پیدا میکنم ..میرم تو خونه..نه مثل اینکه واقعن کسی نیست..

دست و صورتمو با آب سرد می شورم..آخخخخ چه سکوتی... خیلی وخت بود انتظار این سکوت و این خلوتو  می کشیدم..

کولرو روشن می کنم و بعد کامپیوترو..،از توی فایل موزیکم میگردم دنبال یه آهنگ...

آره..ابی..فقط یه پُک ابی..! میتونه زنده کنه آدمو ، در هر حالی که باشی یه دنیا آرامشو خاطره با خودش میاره...


خودمو پرت میکنم روی تخت...وااای عشق است تنهاییییی.. عشق است آرامششش ، عشق است ابیییی...

ترانه ی برج..، هزار بار گوش میکنمش و خسته نمی شم... صدای  بی نظیر ابی تمام خونه رو پرکرده...چشمامو میبندمو میخونم...


زیر این گنبد نیلی.. زیر این چرخ کبود

توی یک صحرای دور.. یه برج پیر و کهنه بود

یه روزی زیر حجوم ِ وحشی بارون وباد

از افق کبوتری تا برج کهنه پر گشود

برج تنها سر پناه خستگی شد

مهربونیش مرحم ِ شکستگی شد

اما این حادثه ی برج و کبوتر

قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد..

اول قصه مونو.. تو میدونی.. تو می دونستی

من نمی تونم برم..تو می تونی..تو می تونستی

باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشید!

التماس و اشتیاقو ته چشم برج ندید..!

عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود

بعد از اون حتی تو خوابم.. اون پرنده رو ندید!

ای پرنده ی من.. ای مسافر من

من همون پوسیده ی تنها نشینم

حجرت تو.. هر چی بود معراج تو بود

اما من اسیر مرداب زمینم

راز پروازو فقط  تو می دونی.. تو می دونستی

من نمی تونم برم تو..می تونی تو.. می تونستی!

آخر قصه مونو تو.. می دونی تو.. می دونستی

من نمی تونم برم تو.. می تونی تو.. می تونستی!


پی بعدن نوشت:

آقا ما همه ی اسباب اساسیه خود به جز نظرات گران سنگ دوستان وآشنایان( شرمنده ام )را به این منزل انتقال داده و زین پس در این جا پزیرای ِ قدوم مبارک شما به روی جف چشا کورمون میباشیم.


پس فهلن راجبه سلطان صدا ابی واین پست نظرهایتان را لطف کنید تا پست جدید را بنگاریم.

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo