X
تبلیغات
رایتل

شازده کوچولو

دوشنبه 15 شهریور 1389 ساعت 10:42 ق.ظ



اول نوشت:

من از بچگی عاشق کتاب شازده کوچولو ( یا همون مسافر کوچولو ) بودم. همیشه آرزو می کردم ، که ای کاش منم یه سیاره کوچیک برا خودم داشتم. هلاک اون گل سرخش بودم که بهش با یه آب پاش آب میداد! گلی که مونسش بود، هم صحبتش بود...رفیقش بود...زندگیش بود..تنها دلمشغولیش بود...همه داراییش بود...

***

بعدن نوشت:

الان از ذوقم رفتم کتابشو آوردم... بذار یکی از داستان ها شو برات بنویسم.. شاید تو هم هزار بار خونده باشیشا...اما دلم میخواد تو هم مث من برا هزارمین بار ازش لذت ببری!

***

بعد تر نوشت:

شازده کوچولو  کویر رو از پاشنه در آورد و به جز یه گل به هیچی بر نخورد، یه گل سه گلبرگه! یه گل ناچیز.

شازده کوچولو گفت :سلام

گل گفت:سلام .

شازده کوچولو:با ادب پرسید:آدما کجان؟!..

گل که روزی روزگاری عبور کاروانی رو دیده بود گفت: آدما... گمون کنم ازشون یه شیش هفتایی باشه...سالهای پیش دیدمشون...منتها خدا میدونه کجا میشه پیداشون کرد.باد این ور و اون ور می بردشون !!!  نه اینکه بعضی هاشون ریشه ندارن!! بی ریشگی ام حسابی اسباب دردسرشون  شده هااا...!!

شازده کوچولو گفت : خدافظ ...!

گل گفت : خدافظ...!

***

آخر نوشت:

الانم دلم یه سیاره...نه.. یه شهر... نه...یه خونه..یه مونس...یه...یه... یه...یه...یه !!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo