X
تبلیغات
نماشا
رایتل

اما من تنهام..

دوشنبه 15 شهریور 1389 ساعت 10:41 ق.ظ



دیشب تو مهمونی دوستم:

هر کی اومده اینجا یا با همسرشه یا با دوستش!  کسی حواسش به من نیست ، دوتا دوتا دارن حرف میزنن .. 

اما من تنهام...

***

 بعد از مهمونی ساعت ٩:٣٠:

همه دو نفر دو نفر با ماشین خودشون  میرن خونشون .

اما من تنهام...

***

تو خیابون منتظر ماشین:

یه تاکسی ام پیدا نمیشه...کاش آژانس میگرفتم.ماشینای مدل بالا و مدل پایین جلو پام ترمز میکنن. اخم میکنمو رومو بر میگردونم .نف.. نف.. نفسم به شماره اف.. اف.. افتاده...من اعتماد بنفس دارم مگه نه...؟!

اما من تنهام...

***

یه ربع بعد :

یه پیکان ترمز میکنه،مسیرش به مسیرم میخوره. سوار میشم . راننده یه آقای سی  سی وپنج ساله ست با یه من ریش!! از ضبط ماشین صدای مداحی میشنوم!!

یه نفس عمیق میکشم... به خیابون زل میزنم ، به تاریکی شب، یاد مهمونی می ا فتم .. اشکم قل میخوره رو گونه هام . چشمام پر اشکه همه جارو تار میبینم.. اشکامو با پشت دستم پاک میکنم.

چشمم به راننده می افته، از تو آینه به من نگاه میکنه.نگاهمو میدزدم. با صدای آرومی تند تند صحبت میکنه اصلا     نمی فهمم چی مگه! دوباره نگاش میکنم، میگه عزیزم.. جوابمو ندادیا پایه ای...!!!! تازه دوزاریه کجم می افته!!!!!

میگم نگهدار احمق! می خوام پیاده بشم.  میگه:دوست داری پیاده شو اما در قفله!!!! میکوبم به شیشه...صدام قطع شده.. چرا نمی تونم داد بزنم...؟! اشکم سرا زیر میشه...یخ کردم...گوشم سوت میکشه... با مشت میکوبم به شیشه..ماشین کناری منو می بینه می پیچه جلوی راننده، اون قفلو باز میکنه میگه گمشو برو..درو باز میکنم و پیاده میشم.اون گاز میده و میره.

پاهام جونی نداره..با صورت میخورم زمین..درد تو سرم ، تو پاهام، می پیچه.با صدایی به خودم میام..خانم خانم خوبین؟ خانم خانم صدامو میشنوی ؟ صورتمو بلند میکنم.. بینیم تیر میکشه.. با زحمت بلند میشم ،چهره ء مردو میبینم .یاد  اون راننده ی بی شعور می افتم.. با تمام وجود داد میزنم:  گمشووووووووووووووو..!  بیچاره مرده با تعجب عقب عقب میره و میگه به درک.. برو بمیر..!

دور و برمو نگاه میکنم،تقریبا نزدیک خونه ام. راه می افتم. مثل بچه ها چونم می لرزه با بغض به آسمون نگاه میکنم..میگم خداااااا حواست به من هست؟؟؟!!تو بامنی مگه نه؟!

اما من تنهام...

***

خونه:

میرسم خونه، زنگ میزنم ، در باز میشه، میرم تو . مادرم نشسته، تا منو می بینه وحشت زده میگه چی شده؟!!.. نگاش میکنم و هیچی نمی گم. خواهرم میاد تو اطاقم جریانو براش میگم، اونم میره برای پدر و مادرو برادرم تعریف میکنه، برادرم میاد تو اطاقم، با جذبه نگام میکنه و میگه نمی تونستی بگی بیام دنبالت؟! با تنفر به چشماش خیره می شم !! خودش از نگاهم خوند که منظورم چیه!!! سرشو انداخت پایین و رفت بیرون!

میرم  جلوی آینه خودمو نگاه میکنم...داغووووون..رد اشکام با صورت خاکیم یه جاده گلی رو درست کرده..! چشمای سبزم  به قرمزی میزنه! رو تخت دراز میکشم ..به خانواده ی روشن فکری که دارم فکر میکنم ..به اونا که هوا مو دارن..!

اما من تنهام... تنهام...تنهام...تنهام...!




del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo